داستان یک خالهی بیچاره: هاروکی موراکامی
همه چیز در یک بعد از ظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه
شروع شد؛ درست همان اولین یکشنبة ماه ژوئیه. دو سه تکه ابر سفید و کوچک در
دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند.
نور خورشید بی هیچ مانعی بر تمام دنیا میتابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه،
حتی پوشش نقره ای رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل
کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور میدرخشید. اگر برای مدت طولانی به این
منظره نگاه میکردی متوجه میشدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر
میگیرد، مثل جعبههای تو در توی چینی. نور داخلی به نظر میرسید که از
ذرات بی شمار گرد گُلها درست شده باشد؛ ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً
بی حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو مینشستند.
با یکی
از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن؛ سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن
سو تر از گالری نقاشی یادبود «میجی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر
نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا
کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در میآورد و امواج کوچکی
بر سطح آبگیر ایجاد میکرد. زمان گویی مثل نسیم در حرکت بود: شروع میشد و
متوقف میشد، متوقف میشد و شروع میشد. قوطیهای سودا از میان آب زلال
آبگیر میدرخشیدند، مثل ویرانههای یک شهر گمشده. آنجا که بودیم آدمهای
متفاوتی از جلو مان رد شدند: یک تیم سافت بال که لباسهای یکدست پوشیده
بودند، پسری سوار یک دوچرخه، پیر مردی که سگ خود را میگرداند، یک خارجی
جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای
موسیقی شنیدیم: ترانه ای دلنشین دربارة عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که
من این ترانه را قبلاً شنیده ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط
شبیه به یکی از ترانههایی بود که من قبلاً شنیده بودم. میتوانستم نور
خورشید را بر روی بازوی برهنة خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.
نمیدانم
چرا یک خاله ی بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در
آن حول و حوالی هیچ خاله ی بیچاره ای دیده نمیشد، هیچ چیزی نبود که باعث
شود من یک خالة بیچاره را در ذهنم تصور کنم. ولی یک خالة بیچاره به ذهنم
وارد شد، و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم میماند. وقتی رفت
یک خلاء عجیب و به شکل انسان پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به
سرعت از کنار پنجره ای رد شده باشد؛ به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره
بیرون کردم ولی کسی آنجا نبود.
یک خالة بیچاره؟
موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه میگوید: ”میخواهم چیزی دربارة یک خالة بیچاره بنویسم.“
دوستم با کمیتعجب گفت: ”یک خالة بیچاره؟ حالا چرا یک خالة بیچاره؟“
خودم
هم نمیدانستم چرا. به دلایلی چیزهایی که مرا به خود جذب میکردند برایم
غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم، فقط انگشتانم را به روی آن خلاء
درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.
دوستم گفت: ”بعید میدانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خالة بیچاره را بخواند.“
گفتم: ”آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمیشود.“
”خب، پس برای چه میخواهی چنین داستانی بنویسی؟“
گفتم:
”با کلمات نمیتوانم خیلی خوب بیانش کنم. برای اینکه توضیح بدهم چرا
میخواهم داستانی دبارة یک خالة بیچاره بنویسم باید خود داستان را بنویسم.
وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم که چرا میخواهم
همچین داستانی بنویسم؛ یا اینکه باز هم لازم است که توضیح بدهم؟“
دوستم پرسید: ”توی فامیل خالة فقیر داری؟“
گفتم: ”حتی یکی هم ندارم.“
”خب، من دارم. دقیقاً هم یکی. حتی چند سال هم با او زندگی کردم.“
چشمان دوستم را نگاه کردم. مثل همیشه آرام بودند.
دوستم ادامه داد: ”ولی دلم نمیخواهد در موردش بنویسم. دلم نمیخواهد حتی یک کلمه دربارة آن خاله ام بنویسم.“
در این لحظه یک ترانة دیگر از رادیو پخش شد، این ترانه خیلی شبیه ترانة اولی بود ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.
”تو
حتی یک خالة فقیر هم نداری ولی میخواهی داستانی دربارة یک خالة فقیر
بنویسی. در حالی که من خالة فقیر دارم ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.“
سرم را تکان دادم: ”علتش را نمیدانم.“
دوستم
سرش را کمیتکان داد ولی چیزی نگفت. در حالی که به من پشت کرده بود
انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین
میرفت و به طرف شهر ویران شده ای که در زیر آب قرار داشت میلغزید.
نمیدانم چرا. نمیدانم چرا. نمیدانم چرا.
دوستم
گفت: ”حقیقتش را بگویم یک چیزهایی در مورد خاله ی بیچاره ام هست که دوست
دارم به تو بگویم. ولی اصلاُ نمیتوانم کلمات مناسب را پیدا کنم. نمیتوانم
این کار را بکنم چون یک خالة فقیر را میشناسم.“ لبش را گاز گرفت و ادامه
داد: ”سخت است. خیلی سخت تر از آنچه بخواهی فکرش را بکنی.“
یونیکورنهای
برنزی را یک بار دیگر نگاه کردم، سمهای جلویی شان بیرون بود، طوری که
انگار داشتند اعتراض میکردند که چرا گذشت زمان آنها را جا گذاشته. دوستم
انگشتان خیس خود را با لبة پیراهنش خشک کرد و گفت: ”تو میخواهی دربارة یک
خالة فقیر بنویسی. نمیدانم تو که خالة فقیر نداری میتوانی از پس این کار
بر بیایی یا نه.“
من آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: ”معذرت میخواهم.“
گفتم: ”نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی.“
که راست هم میگفت.
آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید
شما هم در فامیل خالة فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطة اشتراک. ولی
حداقل یک خالة بیچاره را در عروسی کسی که دیده اید. همانطور که بر روی
قفسة هر کتابخانه ای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که
کسی بر تن نکرده، هر مجلس عروسی ای هم یک خالة فقیر دارد.
هیچ کس
دردسر معرفی کردن او را به خود نمیدهد. هیچ کس با او صحبت نمیکند. هیچ کس
از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشت میز مینشیند، مثل یک
بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره دره هرت
میکشد. سالادش را با چنگال ماهی خوری میخورد و وقتی بستنی را میآورند او
تنها کسی است که قاشق ندارد.
هر بار که آلبوم عروسی را نگاه میکنند عکس آن خالة بیجاره را هم میبینند، تصویر او مثل یک جنازة غرق شده شادی بخش است.
”عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟“
شوهر جوان میگوید: ”بی خیال، هیچ کس نیست. خاله ام است. یک خاله ی بیچاره.“
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خالة بیچاره.
البته
همة نامها ناپدید میشوند. کسانی هستند که در همان لحظة مرگشان اسم شان
محو میشود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان میدهند تا
اینکه کاملاً میسوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسم شان محو
میشود، یعنی خالههای بیچاره. من خودم نیز گاهی وقتها مثل این خالة
بیچاره، بی اسم میشوم. پیش میآید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا
فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی ام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول
نمیکشد: حداگثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقتها نیز ان اتفاق رخ میدهد: کسی میگوید: ”اصلاً اسمت یادم نمییاد.“
”مساْله ای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آنقدرها هم اسم نیست.“
به دهان خود اشاره میکند و میگوید: ”به خدا نوک زبانم است.“
احساس
میکنم زیر خاک چالم کرده اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای
چپم رد م شوند و بعد هم عذر خواهی میکنند. ”به خدا نوک زبانم است.“
اسامیگم
شده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهر دوام بیاورند.
با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاوند و راه خود را به سوی
شهر اسامیگم شده پیدا کنند و در آنجا جامعة کوچک و آرامیتشکیل بدهند؛
شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: ”ورود ممنوع مگر به دلیل
کار.“ آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر میآیند تنبیه میشوند، تنبیهی
کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خالة فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
اولین
باری که فهمیدم این خالة بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون
اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یک روز احساس کردم
به پشتم چسبیده. من خالة فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود.
چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم، مثل یک
سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند.
گربههایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه
میکردند ولی همینکه فهمیدند او نقشة قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
او
بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستان مینشستیم پشت
یک میز و نوشیدنی میخوردیم و او در این ضمن از فراز شانه ام نگاه مان
میکرد.
یکی از دوستانم گفت: ”اعصابم را خرد میکند.“
”خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.“
”متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند.“
”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“
”آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.“ بعد هم آهی میکشد. ”برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟“